|
حالم بد نیست غم کم می خورم, کم که نه.... هر روز کم کم می خورم آب می خواهم... سرابم می دهند! عشق می ورزم... عذابم می دهند! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی بی ریشه ام بس کن ای دل! نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلو ده ی مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم چشم درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است! باور می کنم... من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام ...؟!!! قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن.... من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است... گفتن اما هیچ نشنفتن بس است خود نمی دانم کجا رفتم به خواب! کاش می دانستم تو آبی یا سراب....! دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ... كسي منتظر توست كسي به رنگ هيچ كس دلتنگ ديدار توست بودي وبودنت باور نبود رفته اي و جاي خاليت هميشه روبروي تنهايي هاست بايد دلبسته نمي شدم آنكس كه رفته است باز نخواهد گشت اين آروزي طولاني به ثمر نخواهد نسشت بايد كه فراموش كرد بايد راهي شد تا روزها سپری شوند ... كدام ستاره گواه آغاز تو بود كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ... هيچ کس ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهائيـــم را حس نکرد در ميـــان خنده هاي تلخ مـن گريـــــه پنهانيـــم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغــــاز من مانوس بود لحـظـه پايانيــــم را حس نکرد + نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 22:53 توسط *رز صورتی*
|