|
قلب چیه؟ از تنها چیزی که میترسیدم این بود که کسی پا بگذاره تو قلبم. حاضر بودم تمام زندگیمو بدم ولی کسی تو قلبم نباشه. فکر میکردم اگه کسی بیاد تو قلبم خوشیهام رو ازم میگیره و من دوست نداشتم اینطوری بشه. یک روز داشتم تو کوچه پس کوچه های دلم قدم میزدم که کسی رو تو دلم دیدم. صورت خسته ای داشت و به دیوار دلم تکیه داده بود.وحشت کرده بودم با عصبانیت رفتم طرفشو گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ زود از قلبم برو بیرون کی بهت اجازه ی ورود داده؟ گفتم اسم من عشقه من هرجا که دلم بخواد میرم بدون اجازه ی ورود. ولی برای وارد شدن کسی به قلبت اجازه میخوام. گفم من کسی رو تو قلبم راه نمیدم. گفت قبل تو خیلی ها اینکارو کردن و تنها موندن و پشیمون شدن تو اگه میتونی ردم نکن. گفتم نه من پشیمون نمیشم برو. گفت من برم دیگه بر نمیگردم فکراتو بکن. گفتم برو وکسی هم اینجا نیار. اون رفت و من سالهای سال تنها موندم. غم رنگ دلم رو سیاه کرد و به وجود کسی دردلم نیازند شدم. هرروز چشمم به در بود که کسی بیاد ولی هیچ کس نیومد. یاد حرفای عشق میفتادم و گریه میکردم ولی خیلی دیر شده بود. یک روز در قلبم به صدا در اومد از خوشحالی در رو باز کردم. مرگ بود گفت با من بیا منم از بی کسی با او همسفر شدم. کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان آبی نگاه میکردم. لحظه ای چشم به کسی افتاد که جلوی در خانه ام نشسته بود. در خانه را باز کردم و رفتم پیشش کنارش نشستم. از او پرسیدم اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ چرا اینجا نشستی؟ اما جوابی نداد به من نگاه کرد و آهی بی صدا کشید. گفتم شاید خسته است و نمی تواند حرف بزند. او را با خودم به داخل خانه بردم. خواستم کنارش بشینم که زنگ در به صدا در آمد. در را باز کردم کسی پشت در بود با چشمانی که از سیل اشک قرمز شده بود. بی آنکه حرفی بزنم خود گفت دوستم سکوت اینجاست؟ خود را کنار کشیدم وارد خانه شد. لحظه ای کنار دوستش نشست و کمی اشک ریخت. ناگهان از جا برخاست و گفت وای غم جا ماند. به طرف در رفت در را باز کرد و کس دیگر را به داخل آورد. صورت گرفته و عبوسی داشت. آن سه در کنار هم نشستند. بعد از مدتی صبرم به پایان رسید گفتم شما کیستید از کجا یید؟ آنها بی آنکه حرفی بزنند به قاب عکس خالی یارم که روی طاقچه بود اشاره کردند. نگاهم که به آن افتاد سکوت عجیبی تمام وجودم را گرفت اشک در چشمانم حلقه زد و غم صورتم را پوشاند. در حال خود بودم ولی وقتی به خود آمدم آن سه دوست را نیافتم. فهمیدم عاشق شده ام و آنها نشانه هایش بودند. سکوت، اشک وغم. e.s.i + نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 14:27 توسط *رز صورتی* |
پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت و اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره. آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند.صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه وای چه قدر قلب اينجاست!! بزرگ ، کوچيک، متوسط يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار - سلام . يه دل آوردم واسه فروش چند بار شکسته؟ - مگه مهمه؟ :بله، هر چی کمتر بهتر - با اينها چيکار ميکنی؟ :مگه نميبينی؟ - آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟ :بده اون دلتو ببينم چند می ازه اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه.. چند دقيقه فکر ميکنه :دل خودته يا پيداش کردی؟:از کسی خريدی؟ - نه مال خودمه - چند ميخريش؟ : قيمتی نداره. - من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟ : بستگی داره. - به چی؟ :کدومش رو بخوای - مثلآ اون :فروشی نيست - چرا؟ :عتيقست - مال کی بوده؟ : مجنون - خب اون :فروشی نيست - آخه چرا مگه مال کيه؟ : سواد داری زيرش نوشته که ..... - خب اون چی؟ : اون اصلآ فروشی نيست - مال کيه؟ : مال خودمه - حالا مال منو چند می خری؟ :يه کلام 5هزار تومن چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟ :قلبت خيلی وصله داره چند جاش هم اصلآ درست نميشه آدم معروفی هم که نيستی - خب نيستم ولی عاشق که هستم با مسخره پوزخندی زد و گفت: :عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي نه قلبت به دردم نميخوره دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟)) به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو... بعد هم زد زير گريه از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم دوستت دارم دوستت دارم ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفته + نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 18:38 توسط *رز صورتی* |
|