|
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آورد پس به سمت گل تنهایی می پیچی چند قدم مانده به گل زیر فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی خش خشی می شنوی و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟........ + نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 16:17 توسط *رز صورتی* |
|