تبليغاتX
*اشک عشق*

*اشک عشق*

 

لبخند لبانت را همیشه در رویاهای بی پایانم مرور می کنم٬شبی را که با برق

چشمانت شادی

نهفته در پشت بوته های دلدادگی ات را یافتم٬تو درخشش الماس نگاهت را

به من نمایاندی تا

وجود آکنده از عشقم را لبریز کنی و دیوانه تر از دیوانه صفتان در بیابان پهناور

شوق رهایش

کنی.

به حرمت چشمانت راز پنهان شده ی عشقم را در دلم٬در احساسم و در

تمامی وجودم نگه

داشتم و از آن چشم بر نتافتم و هیچ گاه برای یک لحظه ای کوتاه تو را از

ذهنم دور نکردم...

اما تو آنقدر غرق در افکارت بودی که فراموش کردی من٬کسی که در برابر

چشمان تو در حال

  پرپر زدن بود با اشاره ای می توانست خود را فدای تو کند..

آری !

من سرگشته تر از بیابان سرگشتگی و حیران تر از شیرین و عاشق تر از

لیلی ٬تمام وجودم

را ٬تمام عاطفه و مهرم را تقدیم تو کردم...

اما

تو آن چنان غرق در غروب دریای بی کران دیوانگی هایم بودی که پس از آگاهی از جنونم مرا

کنار زدی ..

آری ! از همان نوجوانی٬مرا٬جنونم را٬عشقم را و حسادتم را گم کردی.

بیا و پیدایم کن که من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم.

من گمشده ام.... !!!!

بیا و پیدایم کن که تا هروقت بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند٬قول می دهم تنها برای تو پیدا

بمانم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388 12:41 توسط *رز صورتی* |


 فرا رسیدن ماه خدا ماه عبادت ماه بندگی ماه پاک شدن دوباره از آلودگی مبارک

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

                                                                                   عرفان نظرآهاری

 

                                                     

 

نیلوفر آبی

 

 

سراغ از من نمي گيري گل نازم                             نميشناسي صداي كهنه سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه                                نمي دوني مگه با غصه دمسازم

هواي گريه داره اين دل سردم                               چشام گريون صدام لرزون توئي دردم

شبا تو كوچه­ي پر ماتم پائيز                                    به دنبال چراغ خونه مي گردم

برات گفتم حديث برگ خشك و باد                           لالايي قصه پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما                             فراموشم نكن پروانه زيبا

سرود بي­وفايي رو چرا خوندي                              مگه لالايي هامو برده اي از ياد

نذار يادت بره پروانه زيباي من روزي                       شده غمگين اسير خونه غم ها

                                                            

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 14:34 توسط *رز صورتی* |


 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي…

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي

و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي …

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي

همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي

و سال ها برايش گريسته اي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

دوستم مي داشتي

همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

اي کاش تمام اينها را مي دانستي

 

 

 

 

 

اي همسفر جاده تنهاييم

ديري است که به اميد با تو بودن نفس مي کشم

و به انتظار ديدار تو زنده ام


اي هم درد با غصه هايم

هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي

و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم

با اينکه در کنارم نيستي


اي هم دل با قلب شکسته ام

قلبم براي تو مي تپد

و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي کهنه ام باشي


اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام

هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم تا به خواب روم

و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند


اي همزبان بي صداترين فريادهايم

حتي وقتي سکوت تنها حرفي است که براي گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم

با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي دردهايم را نمي شنوند


من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

شايد هم خيلي بيشتر…

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 10:48 توسط *رز صورتی* |


قلب چیه؟ قلب هابا هم متفاوت هستن. قلب بعضی ها کوچیکه قد گنجشک قلب بعضی ها بزرگه قد دریا. قلب بعضی ها از سنگه قلب بعضی ها از شیشه و قلب بعضی ها آهنی. قلب  بعضی ها مهربونه رنگش آبی قلب بعضی ها جنگ جو رنگ قرمزه قلب بعضی ها از کینه پر رنگش سیاه قلب بعضی ها از صداقت پره رنگش سفیده.بعضی ها قلبشون خیلی وصله داره بعضی ها هم قلبشون اصلا زخمی نیست بعضی ها قلبشون زیر آوار حوادث زندگی خم شده بعضی ها قلبشون له شده از بس کسی اومده تو دلشونو رو قلبشون لگد کرده. بعضی ها قلبشون شکستست ولی بعضی ها از تمیزی برق میزنه. بعضی ها هم قلب ندارن. اینا دودستن اونایی که قلبشونو دادن یکی دیگه و اونایی که قلبشون رو دور انداختن. تو قلبت چه جوریه؟ تا حالا با قلبت صحبت کردی؟ چند بار خوردش کردی؟ چند بار به خاطر کس دیگه اونو فرش زیر پاهاش کردی؟ چند بار ازش پرسیدی میخواد چه جوری زندگی کنه؟ چه قدر دوسش داری؟ قلبتو چند بار خونه کسی کردی که بعدش ولت کرده و رفته؟ تاحالا قلبتو به کسی دادی که بدونی تا آخرش پات ایستاده؟ تا حالا به کسی دادی که حتی تو بدترین شرایط زندگیشم قلبتو ترک نکرده و تا آخرش قلبتو محکم چسبیده و حاضر نیست روش خال بیفته؟ تاحالا قلبتو به کسی دادی که قدرشو بدونه؟ حتی واسه ناراحت نشدنت حرفی نزنه؟ یا اگه دلش خیلی پره اونو سر تو خالی نکنه؟ اصلا کسی پیدا میشه که لیاقت قلب کس دیگه ای رو داشته باشه؟ اگه هست کجاست؟ خدا به همه ی ما قلب داده و قلبی نیاز نداره. پس اون کیه غیر خدا که لیاقت قلبارو داره؟ بعضی ها قلبشونو گذاشتن تو یک صندوق بزگ و بازش نمیکنن تا مرگ بیاد سراغشون و به جاش قلب بقیه رو میشکنن. اینا آدمای خدخواهی هستن که فقط خودشونو دوست دارن. مواظب قلبت باش ولی نه اینکه اونو فقط برا خودت بدون. مواظبش باش چون خیلی قیمتیه و دیگه پیدا نمیشه.

                                                   

 

از تنها چیزی که میترسیدم این بود که کسی پا بگذاره تو قلبم. حاضر بودم تمام زندگیمو بدم ولی کسی تو قلبم نباشه. فکر میکردم اگه کسی بیاد تو قلبم خوشیهام رو ازم میگیره و من دوست نداشتم اینطوری بشه. یک روز داشتم تو کوچه پس کوچه های دلم قدم میزدم که کسی رو تو دلم دیدم. صورت خسته ای داشت و به دیوار دلم تکیه داده بود.وحشت کرده بودم با عصبانیت رفتم طرفشو گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ زود از قلبم برو بیرون کی بهت اجازه ی ورود داده؟ گفتم اسم من عشقه من هرجا که دلم بخواد میرم بدون اجازه ی ورود. ولی برای وارد شدن کسی به قلبت اجازه میخوام. گفم من کسی رو تو قلبم راه نمیدم. گفت قبل تو خیلی ها اینکارو کردن و تنها موندن و پشیمون شدن تو اگه میتونی ردم نکن. گفتم نه من پشیمون نمیشم برو. گفت من برم دیگه بر نمیگردم فکراتو بکن. گفتم برو وکسی هم اینجا نیار. اون رفت و من سالهای سال تنها موندم. غم رنگ دلم رو سیاه کرد و به وجود کسی دردلم نیازند شدم. هرروز چشمم به در بود که کسی بیاد ولی هیچ کس نیومد. یاد حرفای عشق میفتادم و گریه میکردم ولی خیلی دیر شده بود. یک روز در قلبم به صدا در اومد از خوشحالی در رو باز کردم. مرگ بود گفت با من بیا منم از بی کسی با او همسفر شدم.

 

 

 

 

 

 

کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان آبی نگاه میکردم. لحظه ای چشم به کسی افتاد که جلوی در خانه ام نشسته بود. در خانه را باز کردم و رفتم پیشش کنارش نشستم. از او پرسیدم اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ چرا اینجا نشستی؟ اما جوابی نداد به من نگاه کرد و آهی بی صدا کشید. گفتم شاید خسته است و نمی تواند حرف بزند. او را با خودم به داخل خانه بردم. خواستم کنارش بشینم که زنگ در به صدا در آمد. در را باز کردم کسی پشت در بود با چشمانی که از سیل اشک قرمز شده بود. بی آنکه حرفی بزنم خود گفت دوستم سکوت اینجاست؟ خود را کنار کشیدم وارد خانه شد. لحظه ای کنار دوستش نشست و کمی اشک ریخت. ناگهان از جا برخاست و گفت وای غم جا ماند. به طرف در رفت در را باز کرد و کس دیگر را به داخل آورد. صورت گرفته و عبوسی داشت. آن سه در کنار هم نشستند. بعد از مدتی صبرم به پایان رسید گفتم شما کیستید از کجا یید؟ آنها بی آنکه حرفی بزنند به قاب عکس خالی یارم که روی طاقچه بود اشاره کردند. نگاهم که به آن افتاد سکوت عجیبی تمام وجودم را گرفت اشک در چشمانم حلقه زد و غم صورتم را پوشاند. در حال خود بودم ولی وقتی به خود آمدم آن سه دوست را نیافتم. فهمیدم عاشق شده ام و آنها نشانه هایش بودند. سکوت، اشک وغم.

                                                                                                                  

   e.s.i                                                                                                                            

     

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 14:27 توسط *رز صورتی* |


حالم بد نیست

غم کم می خورم, کم که نه....

هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم...

سرابم می دهند!

عشق می ورزم...

عذابم می دهند!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی بی ریشه ام

بس کن ای دل! نابسامانی بس است

کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردر گم شدم

عاقبت آلو ده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

چشم درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است! باور می کنم...

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ...؟!!!

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم

گولم مزن....

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است...

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب!

کاش می دانستم تو آبی یا سراب....!

 

                                          

 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...

كسي منتظر توست كسي به رنگ هيچ كس دلتنگ ديدار توست بودي وبودنت باور نبود رفته اي و جاي خاليت هميشه روبروي تنهايي هاست بايد دلبسته نمي شدم آنكس كه رفته است باز نخواهد گشت اين آروزي طولاني به ثمر نخواهد نسشت بايد كه فراموش كرد بايد راهي شد تا روزها سپری شوند ...

كدام ستاره گواه آغاز تو بود كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ...

 

                            هيچ کس ويرانيم را حس نکرد               

                            وسعت تنهائيـــم را حس نکرد

                            در ميـــان خنده هاي تلخ مـن               

                            گريـــــه پنهانيـــم را حس نکرد

                            در هجوم لحظه هاي بي کسي          

                            درد بي کس ماندنم را حس نکرد

                            آن که با آغــــاز من مانوس بود  

                            لحـظـه پايانيــــم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 22:53 توسط *رز صورتی*


خواب                                           

  خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت                        تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

                     دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی                            روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوونی

                      دلم من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم                               کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

                     دلم من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم                               کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

 

                      می خوام بگم از اون روزها که دستات توی دستم                      چه خوش بودیم با رفیقها آرزوهامون شکست

                      سختی و مشکلات جلودارمون نبود                                         لحظه ها تند میگذشتن زیر گنبد کبود

                      تا اینکه روزهای خوشو  آب اومد و برد                                    سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد

                      دریا اونهارو تو چنگش اسیر کرد و                                          اجل جام مرگشو داد اونارو سیر کرد و

                      بچه ها توی جوونی رفتن از بینمون                                        رفیهارو تنها تکمین نکردن بینشون

                     نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه                             خدا اینو بهتر از همه ی ما ها میدونه

                     رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد                                      آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد

 

                      دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی                            روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوونی

                     خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت                        تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

                     دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی                            روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوونی

 

 

 

 

                     بعد مرگشون زندگیم شده مثل مردها                                       تا رویاهای خوشوفقط می دیدیم توی خواب

                     بودنشون شده واسمون عین سراب                                         چیزی نمونده ازشون بجز عکس توی قاب

                     با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتن                                      دلم میسوزه وقت خداحافظی نداشتن

                     شادی و تفریح دیگه رختشونو بستن                                       بجاشون غصه و غم توی دلهامون نشتنن

                      پنجشنبه ها همه میریم سر خاکشون                                        چشم گریون دلها پریشون

                      یاد دستنوشته یاد خطشون                                                    یاد رد پا جاپای کفششون

 

 

                     دلم من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم                               کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

                     دلم من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم                               کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

 

 

                   درودیوار پرشده از عکستون                                                 تو گوشم می پیچه صدای خندتون

                   وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون                                            بی معرفتها خجالت میکشی ببوسمتون

                   سرجاتون یک شاخه گلی هنوز هست                                      بوش به مشامم که می رسه میشم مست

                   داد میزنم بلند صدامو بشنوین                                                دلم تنگ شده چرا جوابو نمیدین

                   بغض بهم امون خوندن نمیده                                                 یک روز میام پیشتون اون روز نزدیکه

                   پس خدا حافظ تا لحظه ی دیدار                                              خدا کنه خواب باشم پس کی میشم بیدار

 

                   تو که رفتی به سلامت وعده ی ما به قیامت                              حسرت یک لحظه دیدن واسه من شده یک عادت                                               

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 15:6 توسط *رز صورتی*


 

                                                                     

                                                

روزای خیلی طلایی یادته ی روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته گفتی میترسی،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیچ کس و جز من نداشتی، یادته؟

رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه یادته؟

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که میگفتی رازه ؛ یادته؟

یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم به جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارایادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بیتو میمیرم یادته؟

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات تویدفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته؟ دعا، یادته دعا? زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

یادته؟ گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ،یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بد وفاشیم ، یادته؟

یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟  خط رو اسم من کشیدی؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاریکه دست دلم داد ؛یادته؟

حالا اومدم، همون جا ایستادم که تقاضای تو رو جواب بدم

درآوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعریکه نوشتم یادته؟؛ شعر من بدم باشه، زیادته

شعر من بدهم باشه ، زیادته

 

 

 

 

رفتي ولي اينو بدون هر جا باشي دوستت دارم

هنوز براي ديدنت به روياهام پا مي زارم

دل منو شکستي وقتي تنهام گذاشتي

کاش مي دونستم تو هيچ وقت دوستم نداشتي

دل منو شکستي اما يادت بمونه

که هيچ کسي مثل من قدرتو نيست بدونه

چقدر دلم مي سوزه عمري دروغ شنيدم

با اين همه صداقت آخر به هيچ رسيدم

منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم

نفهميدم روي آب خونمو ساخته بودم...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 21:4 توسط *رز صورتی*


قسمت نشد ببينمت خدانگهداري کنم
فرصت نشد بمونم واز تو نگهداري کنم
گفتم اگه ببينمت دل کندنم سخته برام
اگه يک وقت بين راه رفتن کنم از درد بلا
گفتم صداتو نشنوم
نديده از پيشت برم
پشت سرم زاري نکن
چي کار کنم مسافرم

من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نميشه
گل من خوب مي دوني بي تو تک وتنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم

نامه را تا تهش بخون
گريه نکن طاقت بيار
نامه را خط خطي نکن اين دو جمله هم دوم بيار
باور نکن يک بي وفام نامه ميگذارم و ميرم
نه قسمت زندگيم اينه به کي بگم مسافرم

سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي کسي
قشنگي قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم

من ميرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نميشه
گل من خوب مي دوني بي تو تک وتنهام عزيزم
اگه تو نباشي مي ميرم

هميشه زنده مي مون با ياد تو ترانهام
منو ببخش اگه بازم اشکام چکيد رو نامه هام
ديگه تموم شد فرصتم
خاطراتم پیشت باشه
تموم خاطرات خوش
خدانگهدارت باشه


هفت شهر عشق ،

 

شهر اول : نگاه و دلربايي

شهر دوم : ديدار و آشنايي

شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي

شهر چهارم: بهانه ، فكرِ جدايي

شهر پنجم: بي وفايي

شهر ششم: دوري و بي اعتنايي

شهر هفتم :اشك ، آهِ تنهايي ...

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386 17:19 توسط *رز صورتی*


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بهم بگو دلت میاد

بازبری تنها بمونم

بهار بیادو من برات

از غم پاییز بخونم

اگه بری دلواپسم

میشکنم از نبودنت

دستای سردم تا ابد

جایی نداره رو تنت

تنهام نگذاردلت میاد

که پیش من نباشی

حالا که من دوست دارم

نگو میخوای جدابشی

-----------------------------------
دوستان گلم این مطالب که
در این وب میخوانید فقط چیزهایی
هستند که من از ته دل دوست
دارم. اگر مشکلی بود به بزرگی
خودتون ببخشید.
-----------------------------------
مطالبی که زیر آنها e.s.i داره مال
خودمه حتما بهش نظر بدید



پرو فایل مدیر وبلاگ


نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

دلتنگی
عاشقانه


پیوندها

photo loooove(وب خودمه)
لیاقت عشق
آبجی جوون
بوسه ی عشق
عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی
عاشق تنها
از جهنم تا بهشت
رهای رها(بدون که مردی تو دلم )
ஐ♥ღ دختر ایرونی عاشق ღ♥ஐ
آهنگ عشق
من وتو **عشقولانه**
ღعشقولانهღ
دلتنگی بی پایان
دوستت دارم از طلوع عشق تا غروب سرنوشت
عشق را از زمین بگیرید
عاشق ترین وبلاگ دنیا
داستان من و تو
عشق
دنیای سنگی
گل سرخ عاشقی
طلوع
عشق چراغ هدایتی برای هر گم کرده راهی
(( در وصف باران ))
شهر بى فرشته
اشک در رگبار
پنجره ی عشق....
باران عشق
طبع شعر
قرار ملاقات
روزهــــــــای بی تــــــــــــــو
بیایید عشق را معنا دهیم
عاشق تنها
میترکی از خنده ه ه ه
جایی برای با هم بودن
شاید این جمعه بیاید
صدای تنهایی

موزیک

طراح