|
به درگاه خدا کردم دعایی الهی یا الهی یا الهی به سویت میزنم من سجده هر دم که ای یارب نکن سهمم جدایی e.s.i لبخند لبانت را همیشه در رویاهای بی پایانم مرور می کنم٬شبی را که با برق چشمانت شادی نهفته در پشت بوته های دلدادگی ات را یافتم٬تو درخشش الماس نگاهت را به من نمایاندی تا وجود آکنده از عشقم را لبریز کنی و دیوانه تر از دیوانه صفتان در بیابان پهناور شوق رهایش کنی. به حرمت چشمانت راز پنهان شده ی عشقم را در دلم٬در احساسم و در تمامی وجودم نگه داشتم و از آن چشم بر نتافتم و هیچ گاه برای یک لحظه ای کوتاه تو را از ذهنم دور نکردم... اما تو آنقدر غرق در افکارت بودی که فراموش کردی من٬کسی که در برابر چشمان تو در حال پرپر زدن بود با اشاره ای می توانست خود را فدای تو کند.. آری ! من سرگشته تر از بیابان سرگشتگی و حیران تر از شیرین و عاشق تر از لیلی ٬تمام وجودم را ٬تمام عاطفه و مهرم را تقدیم تو کردم... اما تو آن چنان غرق در غروب دریای بی کران دیوانگی هایم بودی که پس از آگاهی از جنونم مرا کنار زدی .. آری ! از همان نوجوانی٬مرا٬جنونم را٬عشقم را و حسادتم را گم کردی. بیا و پیدایم کن که من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم. من گمشده ام.... !!!! بیا و پیدایم کن که تا هروقت بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند٬قول می دهم تنها برای تو پیدا بمانم.
به کجا می روی؟ به کجا می روی؟ صبر کن..... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا٬ دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر ٬به کجا؟! قدر دگر صبر کن....... آسمان پای تو پیر شود بعد برو تو اگر گریه کنی٬بغض من نیز می شکند خنده کن !عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد! یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد! صبر کن... گریه زمین گیر شود ٬بعد برو خواب دیدی شبی از راه٬صبا رد آمد خواب دیدی٬شبی از راه٬صبا رد آمد باش... باش ای نازنین باش ای مهربین خواب تو تعبیر شود بعد برو... + نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 12:44 توسط *رز صورتی* |
پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت و اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره. آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند.صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه وای چه قدر قلب اينجاست!! بزرگ ، کوچيک، متوسط يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار - سلام . يه دل آوردم واسه فروش چند بار شکسته؟ - مگه مهمه؟ :بله، هر چی کمتر بهتر - با اينها چيکار ميکنی؟ :مگه نميبينی؟ - آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟ :بده اون دلتو ببينم چند می ازه اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه.. چند دقيقه فکر ميکنه :دل خودته يا پيداش کردی؟:از کسی خريدی؟ - نه مال خودمه - چند ميخريش؟ : قيمتی نداره. - من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟ : بستگی داره. - به چی؟ :کدومش رو بخوای - مثلآ اون :فروشی نيست - چرا؟ :عتيقست - مال کی بوده؟ : مجنون - خب اون :فروشی نيست - آخه چرا مگه مال کيه؟ : سواد داری زيرش نوشته که ..... - خب اون چی؟ : اون اصلآ فروشی نيست - مال کيه؟ : مال خودمه - حالا مال منو چند می خری؟ :يه کلام 5هزار تومن چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟ :قلبت خيلی وصله داره چند جاش هم اصلآ درست نميشه آدم معروفی هم که نيستی - خب نيستم ولی عاشق که هستم با مسخره پوزخندی زد و گفت: :عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي نه قلبت به دردم نميخوره دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟)) به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو... بعد هم زد زير گريه از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم دوستت دارم دوستت دارم ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفته + نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 18:38 توسط *رز صورتی* |
عاشق آن لحظه ام اي خوب من با نگاه عشق بي تابم کني در ميان بازوان عاشقت با نوازشهاي خود خوابم کني باز هم در خلوت آغوش خود لحظه اي لب بر لب سردم نهي جان دهي اين خاک خشک و تشنه را از همان يک لحظه سيرابم کني با نگاه مست خود مستم کني خرمن جان مرا آتش کني ناگهان جان مرا در بر کشي تا به هُرمِ جان خود آبم کني ديگر از رفتن نمي گويم سخن تا که با عشق و جنون يارم کني باز هم مست از شراب عاشقي در برم گيري و بي تابم کني + نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 14:43 توسط *رز صورتی*
+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386 14:59 توسط *رز صورتی* |
|